هیراد

درخواست حذف این مطلب


  درگیری های کاری این روزهایم باعث شده تا کمتر بتوانم با هیراد باشم؛ این چند روزه که به خاطر کلاس های تقویتی مدرسه، دیرتر می روم سراغش، برخلاف گذشته که خودش را قایم می کرد تا پیدایش کنم، می آید توی راهرو به استقبالم و می پرد بغلم و می گوید:"دلم برات تنگ شد بابا؛ دیر نیا!" و من می فشارمش به خودم...

 برای این که بتوانم چرتی بزنم پیش از رفتن سر کلاس بعد از ظهرم، مادرم هیراد را می بَرَد توی بالکن کوچکشان که رو به حیاط و ساختمان های پشتی است و هوای خنکی دارد.  گاهی هم هیراد گربه ها را می بیند آن جا.

 روی تکه فرشی می نشینند. کمی که می گذرد، هیراد می گوید:"

مادربزرگ! عجب حالی می ده. یه چای دم کن بیار بخوریم!"

چایش را که می خورد، می گوید:"حالا برو میوه بیار بخوریم!"